تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
قالب وبلاگ
دوست داشتم از شهید علمدار برایتان می‌نوشتم. خیلی‌ها او را دیگر خوب می‌شناسند. یكی با نگاهش انس گرفته، دیگری با صدایش آرام می‌گیرد و كسی دیگر هم با حضور بر سنگ مزارش كه سال‌هاست زیارتگاه عاشقان شهادت است، اما كسی چه می‌داند این روز‌ها چقدر تنها یادگار سید، در خلسة تنهایی خود فرورفته است؟! تا به حال اگر شمع دلم برای غربت و مظلومیت سید آرام‌آرام می‌سوخت، دیگر مدت‌هاست در آتش غم‌های زهرا خاكستر می‌شود و چنان بی‌قرار و بی‌صدا شیون سر می‌دهد كه آه جانسوزش، شاید به گوش سیدمجتبی هم رسیده باشد! 


ادامه مطلب

طبقه بندی: درس و راه شهیدان، خاطرات شهدا،
برچسب ها: شهید علمدار، خاطره شهید علمدار،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
هیچ‌كس جعفر را بیكار ندید. یا در مأموریت انهدام جاده و پل بود؛ یا با مین‌كوب در میدان‌های هویزه و سوسنگرد و بستان بود یا با دست‌های روغنی در حال تعمیر تانك و خودرو؛ و در این سال‌ها هم هیچ‌وقت مرخصی درست و حسابی هم نرفت. 


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات شهدا،
برچسب ها: خاطرات شهدا، شهدا،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]


راهیان نور

شاید تاکنون در رسانه ها و مجامع عمومی، اصطلاح راهیان نور به گوشتان خورده باشد. این تعبیر چند سالی است رواج یافته و کاروان هایی را که قصد بازدید از مناطق جنگی را دارند ، به این نام می خوانند. سابقه راهیان نور به همان سال های ابتدایی جنگ بازمی گردد. پس از آزادسازی اولین سرزمین های اشغالی در شمال خوزستان ، از سال 1361 ، عده ای به بازدید از جبهه های جنگ شتافتند.




ادامه مطلب

طبقه بندی: راهیان نور، دفاع مقدس، درس و راه شهیدان،
برچسب ها: راهیان نور، شهیدان،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

فکر می کردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند. فکر می کردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 20 سال بعد از رفتنشان در آرامش و آسایش زندگی کنیم؛ همه را ؛ این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم .

ادامه مطلب

طبقه بندی: یادواره ها، دلنوشته ها، درس و راه شهیدان،
برچسب ها: شهیدان، راهیان نور، راه شهدا، یاد شهدا،
[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

مادر!

تو بر مزار شهید عزیز خویش

یک کاسه آب یخ

یک دسته گل بیار

زیرا که من هنوز در این خوابگاه خویش

لب تشنه حیاتم


madar-saman-aghvami.jpg (458×700)




طبقه بندی: اشعار ، یادواره ها،
برچسب ها: مادر شهید، شهیدان،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:
اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
روش نوشت:
شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

« بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، 
یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، 
هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »
به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد



طبقه بندی: حرفهای تنهایی، خاطرات شهدا،
برچسب ها: شهید عبدالمطلب اکبری، خاطرات شهدا، مالک،
[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
ستایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نمود و اگر ما را هدایت نمی کردما هدایت نمی شدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنده کردی اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابد پایدار و بیمه کردید . ( یا حسین دخیلم ) آقا جانم وقتی که  ..... 

ادامه مطلب

طبقه بندی: دفاع مقدس، حرفهای تنهایی،
برچسب ها: شهید پلارک، شهید سید احمد پلارک، شهیدی که مزارش بوی گلاب می دهد، سید احمد پلارک، دستنوشته سید احمد پلارک،
[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 09:13 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم مُلک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز می گوید. حتی آن شاعران که زبان شیطانند، شعر خود را از آسمان دزدیده اند: و حَفِظنها مِن کُلِّ شَیطنٍ رَجیمٍ * اِلاّ مَنِ استَرَقَ السَّمعَ فَاَتبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

ادامه مطلب

طبقه بندی: یادواره ها، دلنوشته ها، درس و راه شهیدان، مقالات،
برچسب ها: شهید آوینی، یادواره شهید آوینی،
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست و جوی شهدا،به قبرستان ها می کشانَد!

http://arzeshiha.ir/up/images/mb0zxw9y6jci9258hoag.jpg
گرامیداشت یاد و خاطره شهید گرانقدر مرتضی آوینی



طبقه بندی: درس و راه شهیدان، دفاع مقدس،
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
sw950ne64xr9o7c5iccg.jpg (500×347)


صفای قدومت نازنین .... مهمان می پذیری ؟




طبقه بندی: عكس های جبهه، درس و راه شهیدان،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 12:18 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
...سالها پیش زمانی که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم , و فقط دورنمای تاری به یاد دارم از روزی که:  در مجله شاهد , عکس شهیدی  که موقع تدفین لبخند بر لب داشت مشاهده کردم : و متنی در ذیل تصویر : ... و تو از شوق شهادت در مزارت می خندی
شاید سالها نام آن شهید را نمیدانستم اما یاد آن تصویر هیچگاه از خاطرم پاک نشد و اثر و اندیشه اش باقی ماند ;
و امروز هنگام مطالعه بخش  هایی در باب شهدا , به طور کاملا اتفاقی , با عکس آن  شهید پاک روبرو شدم و زبانم از توصیف حال عاجز و اشک شوق روان و فقط شرمساری ست و شرمساری و تنها واژه ی نقش بسته بر زبانم : شهدا ما شرمنده ایم ! 
**************
http://rahefarda.mihanblog.com 
به رسم یادبود و سپاس از این فیض دوباره پس از سالها متن و تصویر را  از منبع : deznn.com برای شما قرار دادم : 

زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر۸»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد .
بسیجی شهید «محمد رضا حقیقی» بچه اهواز است .متولد ۱۴ آذر ۱۳۴۴٫ زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر۸»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد . جالب است بدانید که برادر او یعنی «محمود رضا حقیقی» (متولد ۱۳۴۶) هم در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید ولی فرقش با برادر خود این بود که ۱۴ سال بر سر سفره حضرت فاطمه زهرا (صاوات الله علیها) نشست و بقایای پیکرش پس از تفحص ، در کنار مزار برادرش در گلزار شهدای اهواز به خاک امانت داده شده تا در روزی دیگر ، به یمن ظهور حجت حق (عج) از خاک برآیند و از سازندگان جهانی عاری از ظلم و پلیدی باشند.
در ادامه مطلب :

ادامه مطلب

طبقه بندی: یادواره ها، دلنوشته ها، درس و راه شهیدان،
[ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 24 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

نظر سنجی
چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید ؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب