◊ کاش ...
◊ شهید
◊ من اینجا گمنام وجودی ام ... !
◊ فرازهایی از وصیت نامه های شهدای دفاع مقدس
◊ دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
◊ شعر شهید
◊ خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا
◊ وصیت نامه طلبه شهید سعید حشمی كلهر
◊ شوری به جز شهادت در سر نداشتی
. . . یادمه مدت ها قبل تو نشریه ی بوی سیب مقاله ای به چشمم خورد با این عنوان :
باز امشب هوس گریه ی پنهان دارم . . .
بعد ها چند جای دیگه هم شعری رو دیدم که با همین مصراع شروع میشد . . . و خلاصه چندوقت دیگه خیلی اتفاقی متوجه شدم که این شعر بسیار زیبا مربوط به شهید زارعی ِ معروف هست
شعرش رو اینجا گذاشتم : ( این هم وبلاگش: http://zarei72.blogfa.com/ ) حتما ببینید
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا میخواند
از دل این شب پر راز مرا میخواند
راهی میکده گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ میزدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و میو افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد

... باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
حال من حال نماز است و دو دستم خالی
راه من راه دراز است و دو دستم خالی
شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست
کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست
امشب از خود به در آییم و صفایی بکنیم
دست اخلاص برآریم و دعایی بکنیم
پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود
بین میخانه و ما این همه دیوار نبود
کاخ با کوخ؟ چه میبینم؟ یاران، یاران!
این قصوریست که از ماست نه از هشیاران
آی خورشید، برادر! نفسی با من باش
ظلمات است برآ در نفسم روشن باش
از سر مهر برآ و نظری در من کن
حال و روز من و این طایفه را روشن کن
بگذارید که فتوا بدهم تضمینی
کفر محض است گر از قصر برآید دینی
تیغ و اسب است که پوسیده به میدان، یارب
کاخها سبز شد از خون شهیدان یارب
آی مؤمن به کجا؟ دین تو اینجا ماندهست
پشت دیوار در قصر خدا جا ماندهست
حق نه این است که با قصرنشینان باشیم
وای بر ما اگر از زمره ایشان باشیم
حق در این است که تیغ علوی برگیریم
رخصت از شیر خدا، فاتح خیبر گیریم
* * *
خون چکد تازه و گرم از زره پولادم
از دهانهای زره میشنوی فریادم
نسل در نسل ز اعماق قرون آمدهایم
دشت در دشت به سودای جنون آمدهایم
چار آیینه ببندید که اینجا هیجاست
چار آیینه جاوید که ابلیس اینجاست
خوان هشتم صفت خوان زر و تلبیسست
رزمگاه ابد تهمتن و ابلیس است
چشم بیمعرفت ماست که روشن شده است
یا شغاد است که همرزم تهمتن شده است
آی! در بین من و ما، من و ما پنهانند
زره از پشت ببندید که نامردانند
...
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند
اشک در چشم من است و همه باران بینند
حال من حال نماز است و نماز اینجا نیست
شوق دیدار مرا سوخت و او پیدا نیست
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم
تا که از جامه خاکی بکند عریانم
دستها در ملکوت و بدنم بر خاک است
ظاهر آلودهام اما دل و جانم پاک است
شب و باران و نماز است و همآواز قنوت
باقی مثنویام را بسرایم به سکوت . . .
ادامه صفحات وبلاگ :