تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: - شهید علمدار

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
 
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
دوست داشتم از شهید علمدار برایتان می‌نوشتم. خیلی‌ها او را دیگر خوب می‌شناسند. یكی با نگاهش انس گرفته، دیگری با صدایش آرام می‌گیرد و كسی دیگر هم با حضور بر سنگ مزارش كه سال‌هاست زیارتگاه عاشقان شهادت است، اما كسی چه می‌داند این روز‌ها چقدر تنها یادگار سید، در خلسة تنهایی خود فرورفته است؟! تا به حال اگر شمع دلم برای غربت و مظلومیت سید آرام‌آرام می‌سوخت، دیگر مدت‌هاست در آتش غم‌های زهرا خاكستر می‌شود و چنان بی‌قرار و بی‌صدا شیون سر می‌دهد كه آه جانسوزش، شاید به گوش سیدمجتبی هم رسیده باشد! 






 

در آن سال‌ها كه او با تضرع و التماس به ساحت كبریایی، شهادت را طلب داشت، سرانجام در نیمه شعبان همان سال، پروندة شهادتش امضا می‌شود و پس از فراقی طولانی از دوستان شهیدش، راهی آسمان شد. آن روز‌ها زهرا كودكی پنج ساله بود. دختری شیرین‌زبان كه لحظه‌های زندگی‌اش با محبت پدر و نوازش دستان گرم او سپری می‌شد و هرگز گمانش نبود چند صباحی دیگر، بابا در مقابل دیدگانش بال و پر گیرد. هنوز خوب در خاطرم هست شب‌های هیئت، زهرای كوچك او با زمزمه‌های مناجاتش، دیدگان را برهم می‌نهاد و چادر سپید گلدارش كه مادر برایش دوخته بود، چشم‌ها را خیره می‌كرد. 
دیشب برای اولین بار به زهرا گفتم: ‌ای كاش بابایت شهید نمی‌شد، و او در پاسخ فقط لبخند تلخی بر لبانش نشست. آری، این روز‌ها انگار غربت شهدا با غربت فرزندانشان گره خورده و گرد و غبار فراموشی بر رخسارشان سنگینی می‌كند و مادر سیزده سال خون دل خورد تا هم نقش بابا مجتبی را برایش ایفا كند و هم مادری واقعی باشد. اما زهرا هر روز كه می‌گذرد، جای خالی پدر را بیشتر حس می‌كند و از دلتنگی‌هایش فقط برای او غزل عاشقانه می‌سراید. گاهی اوقات به او غبطه می‌خورم؛ چه صبورانه دردهایش را در نهان‌خانه دل پنهان می‌كند و لبخند با لبانش انسی دیرین یافته است. شباهت چهره‌اش، خلق و خویش، مهربانی و متانت و وقارش همه را از جان و روح سید وام گرفته است و بار‌ها با نگاهش به من گفت: در این روزگار بیشتر از هر چیز، به صفای وجود پدر محتاجم تا پناه لحظه‌های زندگی‌ام باشد و نوازش دستانش كه دریای غم را به ساحل نجات می‌رساند و قطره‌های سپید اشك آرامش سال‌ها سكوت اوست.
دیشب كه به چهرة غمگین زهرا خیره شدم، با خودم گفتم: اگرچه او در میان ما تنهاست، اما بال‌های رحمت و عطوفت سید، بیشتر از هر كس بر زندگی‌اش سایه افكنده و گرمی آخرین بوسة پدر، هنوز بر لبانش می‌درخشد و من بعد از این سال‌ها، هنوز خاطرم هست در اولین الهام آسمانی سید، چقدر نام زهرا برای دوستانش مقدس بود و آرامش تنها یادگار سید، شاید دغدغه‌ای از زندگی‌شان بود و آن‌قدر غافل نبودند كه زهرا محبت پدر را در نگاه سردشان جست‌وجو می‌كرد و سید هم چه زیبا از آن‌سوی عالم به آن‌ها مژده داد كه: هرگاه دلتان بهانة مرا گرفت سراغی از زهرا بگیرید. من همیشه در كنار اویم. و این‌گونه محبت فرزند حلقة اتصال به اهل آسمان شد. اما چه زود یادشان رفت و زهرا چهرة خیلی از دوستان بابا را دیگر به یاد ندارد. حالا او به دنبال مهربانی‌های كودكانة كسی‌ست كه در مسیر مهد كودك تا خانه، دل كوچكش را شاد می‌كرد و چه زود هم پایان یافت. 
دیشب در لحظه‌های بی‌قراری زهرا، به یاد سفارش رسول مهربانی‌ها افتادم كه اجر رسالت خویش را تنها در محبت به اهل بیت پاكش رقم زد. اما چقدر برای اهل مدینه دشوار بود و آن‌ها با جفایی تلخ مهربانی‌های فرزندان رسول خدا را نادیده انگاشتند. و امروز یادگاران شهدا از سلالة همان پیامبر خاتم هستند و ما آیا از خودمان پرسیده‌ایم در این سال‌ها چقدر با عطای جرعه‌ای از محبت، به خواستة نبی مكرم اسلام لبیك گفته‌ایم؟! 
منبع:ماهنامه امتداد شماره 49.
به بهانه دلتنگی‌ تنها یادگار سیدمجتبی علمدار


نویسنده : معصومه حیدری 




طبقه بندی: درس و راه شهیدان،  خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علمدار، خاطره شهید علمدار،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط راه فردا
تمامی حقوق مطالب برای :: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: محفوظ می باشد