تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: - کلامی آرامش بخش

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
 
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...

روزهای اسارت

در ابتداى اسارت مان، عراقی ها ما را در سالن گرمى كه هیچ گونه راه تنفسى وجود نداشت، جا داده بودند.

جمعیّتمان بیش از ظرفیّت معمول آنجا بود و زیرانداز و فرش مان، شنریزه ها و خاك هاى آغشته به عَرق و خون هایى بود كه از بدن مجروحین رفته بود و راه هواخورى آن فقط درِ ورودى آن بود.

وقتى كه گرمى هوا به نهایت خود مى رسید، براى گریز از گرماى خفه كننده داخل سالن ، مجبور بودیم جلوى در، تجمّع كنیم تا شاید كمى از هواى بیرون بهره اى ببریم. در این هنگام سربازان عراقى در حالى كه ماسك به صورت خود زده بودند، با كابل و چوب به جانمان مى افتادند و ما را از آنجا دور مى كردند. لذا ناچار بودیم از فرط گرما كه تراكم جمعیّت بر شدّت آن مى افزود، صورتهاى خود را روى زمین بگذاریم تا از رطوبت آن كه در اثر ریخته شدن آب در مواقع رفع تشنگى به وجود آمده بود، استفاده كنیم . در نتیجه این وضعیّت ، لباسهایمان خاك آلود و سروكلّ اغلب برادران ، درهم ریخته بود.

روز آخر اقامت در این پادگان ما را براى گرداندن در شهرهاى : ((بصره ، الزّبیر والعماره ))، بیرون آورده و پس از بستن دست هایمان ، هر شش نفر را سوار یك آیفا مى كردند تا تعداد اسرا چند برابر جلوه دهد!

سوار كردن كلّیه اسرا و فراهم كردن مقدّمات حركت ، تقریباً یك ساعت طول كشید. در این مدّت ، تابش اشعه هاى سوزانِ آفتاب بر سرمان ، همه را كلافه كرده بود و باعث شد تا عرق از سروروى همه ببارد و چون دستهایمان بسته بود نمى توانستیم صورت خود را از عرق ، بزداییم .

هنگامى كه نوبت سوار شدن ما شد، شخصى كه كنار من نشسته بود، صورت خود را به زیر پوش من - كه تنها پوشش بدنم بود و از فرط چرك و آلودگى ، رنگش تغییر كرده بود - مالید. با این پیشامد، به طور ناخودآگاه و با ناراحتى به او اعتراض كردم و گفتم : چرا با پیراهن من صورت خود را پاك كردى ؟!

هنگامى كه نوبت سوار شدن ما شد، شخصى كه كنار من نشسته بود، صورت خود را به زیر پوش من - كه تنها پوشش بدنم بود و از فرط چرك و آلودگى ، رنگش تغییر كرده بود - مالید. با این پیشامد، به طور ناخودآگاه و با ناراحتى به او اعتراض كردم و گفتم : چرا با پیراهن من صورت خود را پاك كردى ؟!ایشان با تواضع فرمود: ناراحت شدى ؟ و از من معذرت خواهى كرد. از اخلاق نیكوى وى و هم اینكه خودم بلافاصله متوجّه شدم كه اگر پیراهنم هم خیلى تمیز بود، باز قابل او را نداشت

ایشان با تواضع فرمود: ناراحت شدى ؟ و از من معذرت خواهى كرد. از اخلاق نیكوى وى و هم اینكه خودم بلافاصله متوجّه شدم كه اگر پیراهنم هم خیلى تمیز بود، باز قابل او را نداشت ، چه رسد به اینكه چرك و كثیف مى باشد، شدیداً از رفتار خود، شرمگین گشته و بر آن شدم تا از ایشان پوزش بخواهم .

وى كه متوجّه شد گرماى شدید و فشارهاى روحى و جسمىِ اسارت ، مرا كم حوصله كرده ، با كلامى بسیار گرم و شیوا به من دلدارى داد و فرمود: «ناراحت نباش ، ما عزیزتر از اسراى كربلا نیستیم.«

سپس در حالى كه از شدّت عطش ، آب دهان خود را پایین مى داد، زندانى شدن امام كاظم (علیه السّلام ) و مصیبت هایى را كه بر آن حضرت وارد شده بود یادآورى كرد. من در برابر او ساكت بودم و با تأ مّل به حرف هایش گوش مى كردم . و ایشان هم بعد از لحظه اى سكوت معنادار، ادامه داد:

»ما براى دفاع از اسلام جنگیده ایم و حالا كه اسیر شده ایم نباید هیچگونه ناراحتى به خود راه بدهیم ،

بلكه باید تمام این سختیها براى ما شیرین باشد.«

در مقابل صفا و ایمان راسخ او، احساس حقارت به من دست داده بود، ولى با این وجود، دوست داشتم بیشتر برایم سخن بگوید، چرا كه با سخنان دلگرم كننده اش ، آرامش خاصّى به من بخشید و تسكین دهنده آلام و مشكلات روحی ام گردید.


این متن روایتی بود از  از روزهای اسارت که آن را  روحانی آزاده اصغر زاغیان نقل کرده است


بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع:ساجد



برچسب ها: خاطرات، دفاع مقدس،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 31 شهریور 1391 توسط راه فردا
تمامی حقوق مطالب برای :: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: محفوظ می باشد