تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: - خاطره ای از شهید محمود كاوه

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
 
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
باران خیلی تند می آمد. به من گفت « من می رم بیرون»
 گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد.
اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. »
 با لندروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار.
می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.»
 از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.




طبقه بندی: یادواره ها،  درس و راه شهیدان، 
برچسب ها: شهید كاوه، خاطره ای از شهید كاوه، شهید محمود كاوه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 بهمن 1393 توسط راه فردا
تمامی حقوق مطالب برای :: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: محفوظ می باشد