:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
قالب وبلاگ

... عصر پنجشنبه این هفته یکی از کلاسامون کنسل شد.

سرویس دانشگاه هم اومد و خلاصه بچه ها هرکدوم تو جاده ترمینال پیاده شدن و هرکی رفت راه خودش....

من هم که...دوهفته میشد که دیدنشون نرفته بودم. اما قرار بود امشب با خونواده بریم . خب چرا الان نرم؟!...از فرصت استفاده کردم:

 الو مامان...سلام!

 کلاس تشکیل نشده! من یه سر میرم امامزاده , بعد میام خونه.

... چقدر این بار اینجا شلوغه... مراسم  عزاداری امام حسین(ع) وامام رضا(ع) و حضرت رسول(ص) .

از همون اول که وارد میشی , دور تادور قبرستان شلوغه. امروز همه اومدن دیدن رفتگانشون.. اما من میلم فقط به مقبرالشهداست!

میرم اونجا ... و اما عـــشـــــــــق ! صدای بلندگوی نوحه خوانی تو این شلوغی که کسی صدای کسی رو نمیشنوه ,عجب زیباست!


http://img2.me/j93Uy.jpeg


امروز همه هستن. همه به یاد شهداشونن. از کنار هر مزار شهیدی که رد میشی, چند نفر رو میبینی نشستن و عده دیگه هم حلوا و خرما پخش میکنن...
عجیب حسیه امروز!
نمیدونم چند صد تا شهید اینجا خوابیده.... اما هرچی بود و تا جایی که تونستم سر قبر تک تکشون رفتم ...
همینطور اسم و ولادت و شهادت و جایی که شهید شدن و .... به آدمایی که زیر چشمی کار اینو و اونو زیرنظر داشتن توجهی نکردم... غروب آفتاب امروز یه جوری بود... حس خاصی به آدم میداد...به خصوص که تو آدم تنها داری همه رو ملاقات میکنی .... تنها ....
کنار قبر یک شهیدی, خانمی مسن گریه میکرد...سوزناک گریه میکرد... ایستادم کنارش... یه جوری شدم... فاتحه خوندم...متوجه من شد.... فقط نگاش کردم... نگاهم کرد ....سرش انداخت پایین .... چادرش رو روی صورتش انداخت...شاید خواست چشمهاشو نبینم...نمیدونم, آخه چشمها همیشه راست میگن!
نشستم کنارش...فقط گریه کردم.همین.بلند شدم که برم...گفتم التماس دعا...نگام کرد :بفرما دخترم!
یک خرما برداشتم : ممنون....خداحافظ....

**********
... خرمشهر...اهواز...فکه....محور دزفول....عملیات کربلای 5- شلمچه....جزیره مجنون....هویزه.....  
من فقط راه میرفتم  و اینا رو از روی قبرا  میخوندم و سایه ام تو غروب آفتاب انگار با هام گریه میکرد....
پشت بلندگو , زیارت عاشورا میخوندن.... خیلی ها قسمت شهدای گمنام نشسته بودن و ذکر میگفتن....
" من آشنای همگان هستم " " لاله ی دمیده از خون شهیدان در جنوب کشور " اینا رو رو قبر یه شهیــــــــــــــــــد گمنام  نوشته بودند....

**********

عجیب حسی دارم !
احساس هیجان و شوق با داغی صورت !
حس میکنم چشمانم میسوزد!
روی یک نیمکت میشینم کنار پله های سنگ مرمر .
از توی کیفم سریع یک کاغذ و خودکار بر میدارم: دیگه باید بنویسم !


" نمیدونم امروز خیلی حس خوبی دارم.... یعنی میدونم ! غروب آفتاب و تنهایی و گرما  اشک شوق و ....
همه باهم در آمیخته!
وای خـدای من !
آخه من این شهیدا رو ندیدم ! من اون موقع نبودم....اما عجیب حس آشنایی  باهاشون دارم !

انگار که برادر من بودن !.. یا پدر من !........چی بگم؟!
راهشون رو میرم..... هم راه معنویشون.....هم مادی شون! بالاخره یه روز راهی مناطق جنگی جنوب میشم!
اینو به خودم قول میدم ...البته اگه خدا جان! تو بخوای .... اونجا  حتما حضور شهدا رو بیشتر حس میکنم.....
بعد هم خالصانه از ت میخوام که من رو مثل اونا عاقبت بخیر کنی و فقط و فقط وصال خودت ....
بهم بگی : ای نفس آرامش یافته !! به سوی پروردگارت بیا !! و میام ! خداااااااا......... این آرامشو ازت میخوام !"

...صدای نوحه و بلندگوی عزاداری و طبل و مزیک و شلوغی و از همه مهمتر خلوت کردنم پاک از یادم برد که دیرم شده ... باید برم .....
 پ . ن : یه قرار هایی هم با خدا گذاشتم و به شهدا گفتم که فقط و فقط بین خودمونه ! سیکرت !





طبقه بندی: دلنوشته ها،
[ دوشنبه 20 اسفند 1386 ] [ 03:03 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نظر سنجی
چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید ؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب