یكبار بعد از اینكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصی، با خودم گفتم: حتماً چند روزی می مونه، می تونم از سپاه مرخصی بگیرم و تو خانه بمونم.
همون شب حاج آقای محمودی، از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود، من هم دعوت بودم. محمود كه آمد، به اتفاق رفتیم آنجا، بیشتر مسئولین سپاه هم آمده بودند، مردها یكجا و زنها اتاق دیگری بودند. نیم ساعتی بعد از شام آماده رفتن شدیم؛ تو حیاط به حاج آقای محمودی گفتم: آقا محمود را صدایش بزنین، بگید كه ما آماده ایم، حاج آقا با تعجب نگاهی به من كرد و گفت: مگر شما خبر ندارین محمود رفته، یك آن فكر كردم اشتباه شنیدم! ...
اصلاً خسته نمی شد ،
نقل از : فاطمه عمادالاسلامی
یكبار بعد از اینكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصی، با خودم گفتم: حتماً چند روزی می مونه، می تونم از سپاه مرخصی بگیرم و تو خانه بمونم.
همون شب حاج آقای محمودی، از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود، من هم دعوت بودم. محمود كه آمد، به اتفاق رفتیم آنجا، بیشتر مسئولین سپاه هم آمده بودند، مردها یكجا و زنها اتاق دیگری بودند.
نیم ساعتی بعد از شام آماده رفتن شدیم؛ تو حیاط به حاج آقای محمودی گفتم: آقا محمود را صدایش بزنین، بگید كه ما آماده ایم، حاج آقا با تعجب نگاهی به من كرد و گفت: مگر شما خبر ندارین محمود رفته، یك آن فكر كردم اشتباه شنیدم! گفتم: كجا رفت؟ چرا به من چیزی نگفت؟ گفت: داشتیم شام می خوردیم كه از منطقه تلفن زدند؛ كاری فوری با او داشتند، گوشی را كه گذاشت ، پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه نتوانستم خودم را كنترل كنم، زدم زیر گریه، دست خودم نبود آخر، چهار پنچ ساعت بیشتر از آمدنش نگذشته بود.
بعدها كه فهمیدم عراق تو منطقه والفجر9 پاتك زده و محمود باید بدون حتی یك لحظه درنگ به منطقه می رفت، به او حق دادم.
طبقه بندی:
خاطرات شهدا،