تبلیغات |
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک :: تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
|
تازه از مرخصی آمده بودم كه محمود دست مصطفی شاكری را گذاشت تو دستم و گفت: می ری براش خواستگاری، دختر خوبی را پیدا می كنی، بعد هم خبر كن برای مراسمش بیام. می دانستم عمویم دنبال دامادی است كه دین و ایمان داشته باشد. جریان مصطفی را برایش گفتم و موضوع خواستگاری از یكی از دخترانش را پیش كشیدم. راحت تر از آنچه كه فكرش را می كردم، موافقت كرد. موضوع را به محمود خبر دادم، كلی خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را برای شب جمعه می رسانم. همه چیز فراهم بود، فقط منتظر بودیم تا محمود بیاید و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حركت می كنم طرف گناباد. به حساب ما، باید ساعت شش بعدازظهر می رسید؛ ولی تا دوازده شب خبری ازش نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه می دانستیم او آدم بدقولی نیست...وصلت نقل از : علی صلاحی
طبقه بندی: خاطرات شهدا، |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |