◊ کاش ...
◊ شهید
◊ من اینجا گمنام وجودی ام ... !
◊ فرازهایی از وصیت نامه های شهدای دفاع مقدس
◊ دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
◊ شعر شهید
◊ خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا
◊ وصیت نامه طلبه شهید سعید حشمی كلهر
◊ شوری به جز شهادت در سر نداشتی
هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هحال وهوای دیگری . تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتندُ همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتشُ با جان و دل می رفتند! به چهره بعضی ها دقیق نگاه ماُ ی کردم . جور خاصی شده بودند ُ نه می شد بگویی ضعف دارند ُ نه می شد بگویی ترسیدند ُ هیچ حدسی نمی شد بزنی. هرچه براشان صحبت کردم ُ فایده ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند ُ نشد. اگر ما توی گود نمی رفتیم ُ احتمال شکست محور های دیگر هم زیاد بود ُ آن هم با کلی شهید . پاک در مانده شدم . نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم ُ چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن . از بچه ها فاصله گرفتم؟
اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را ُ از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم : خانمُ خودتون کمک کنینُ منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ُ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین.
چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند ُ اصلا منتظر عنایت بودم ُ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محضُ یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها . محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ُ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد ُ ُ دیگه هیچی نمی خوام. زل زدم به شان . لحضه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد ُ یکی از بچه های آرپی جی زن . بلند گفت : من میام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد . تا به خودم آمدم ُ همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم ُ بقیه هم پشت سرم.پیروزی مان توی آن عملیات ُ چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل می خواستیم برویم ُ کارمان این جور گل نمی کرد . عنایت ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.
محمد منتظر قائم در سال 1327 هجری شمسی در یك خانواده ی مذهبی و كم بضاعت در شهر فردوس به دنیا آمد. پس از پایان سوم دبستان به یزد نزد اقوام پدری خود رفت و در آنجا به ادامه ی تحصیل پرداخت. همزمان با قیام 15 خرداد، محمد همراه پدر، در صف مبارزه با طاغوت درآمد و به تكثیر و پخش اعلامیه های امام خمینی پرداخت. او با خلوص خاصی، عكس امام را به شیفتگان می رساند و با همكلاسی هایش، بی پروا علیه رژیم شاه بحث می كرد.

خوشا یاس هایی كه بی سر شكفتند
به امواجی از خون شناور شكفتند
خوشا شب شكن های بی انتهایی
كه در فصل خونین خنجر شكفتند
تفسیر آیه «و مكروا و مكرالله والله خیر الماكرین» را باید از كویر تفتیده طبس پرسید; بیابان خشك طبس تبلور مرصاد الهی شد برای گرگ های در كمین نشسته ای كه راوی سیاه مرگ بودند.
قرآن كریم آیات متعددی دربارة فضیلت «جهاد و شهادت» در راه خدا ذكر میفرماید كه به ذكر پارهای از آنها میپردازیم.
ادامه صفحات وبلاگ :