◊ کاش ...
◊ شهید
◊ من اینجا گمنام وجودی ام ... !
◊ فرازهایی از وصیت نامه های شهدای دفاع مقدس
◊ دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
◊ شعر شهید
◊ خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا
◊ وصیت نامه طلبه شهید سعید حشمی كلهر
◊ شوری به جز شهادت در سر نداشتی
تازه از مرخصی آمده بودم كه محمود دست مصطفی شاكری را گذاشت تو دستم و گفت: می ری براش خواستگاری، دختر خوبی را پیدا می كنی، بعد هم خبر كن برای مراسمش بیام. می دانستم عمویم دنبال دامادی است كه دین و ایمان داشته باشد. جریان مصطفی را برایش گفتم و موضوع خواستگاری از یكی از دخترانش را پیش كشیدم. راحت تر از آنچه كه فكرش را می كردم، موافقت كرد. موضوع را به محمود خبر دادم، كلی خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را برای شب جمعه می رسانم. همه چیز فراهم بود، فقط منتظر بودیم تا محمود بیاید و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حركت می كنم طرف گناباد. به حساب ما، باید ساعت شش بعدازظهر می رسید؛ ولی تا دوازده شب خبری ازش نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه می دانستیم او آدم بدقولی نیست...
یكبار بعد از اینكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصی، با خودم گفتم: حتماً چند روزی می مونه، می تونم از سپاه مرخصی بگیرم و تو خانه بمونم.
همون شب حاج آقای محمودی، از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود، من هم دعوت بودم. محمود كه آمد، به اتفاق رفتیم آنجا، بیشتر مسئولین سپاه هم آمده بودند، مردها یكجا و زنها اتاق دیگری بودند. نیم ساعتی بعد از شام آماده رفتن شدیم؛ تو حیاط به حاج آقای محمودی گفتم: آقا محمود را صدایش بزنین، بگید كه ما آماده ایم، حاج آقا با تعجب نگاهی به من كرد و گفت: مگر شما خبر ندارین محمود رفته، یك آن فكر كردم اشتباه شنیدم! ...

عكس شهید


یكی از مسایلی كه در سفر لبنان موجب تأثر و ناراحتی حاج همت شده بود، اسارت حاج احمد متوسلیان بود.
در آخرین باری كه حاج احمد میخواست به لبنان برود، حاج همت به او گفت: «حاجی! اجازه بده ما برویم.»
حاج احمد با همان برخوردهای خاص خود، با تندی گفت: «نه آقاجان! من خودم باید بروم.»
آن روز، حاج احمد تازه از تهران به سوریه برگشته بود و مقدار زیادی هم لیر سوریه به همراه داشت.
شهید مهدی زین الدین
فقط در یک جمله می تونم بگم:
"اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک"

.jpg)
یاد شهدا
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
توفیقی دست داد تا از شهی و شهادت بگوییم .
به امید روزی كه این توفیق نصیب ما هم شود و چه مرگی با عظمت تر از شهادت كه حیات جاودانه و زندگیست
ادامه صفحات وبلاگ :