تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک : سایت شهیدان : سایت شهید - مطالب هانیه
 
ویژه ها
مطالب پیشین
پایگاه های مذهبی
آرشیو ماهیانه
موسیقی متن

نظرسنجی
چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید ؟

آمار وبلاگ 
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

  

طراح قالب


زیباتر از غروب - اشعار ,

زیبا تر از غروب

 پشت سنگرهای پرچین انتظار

شقایق ها به نماز ایستاده اند

چونان نی لبک چوپان

در آستانه نواختن

و تبسم شیرین اذان

 بر مصلای خاکریزها

بست رویش خنده

بر لب رزمنده ای

که بوی خدا می دهد

 و آرزوی نزذیک شدن به خدا

««...شهادت!!!»»

سال هاست عیدانه شهدا

روشنایی فانوس های قلم است

فانوس های نقره ای سرنوشت تم

و اینبار

خدایا!

عیدانه ام روشنایی راه کربلاست

خدایا بگذار مست شراب حسین باشم

و تبسم یک پلاک

یک چفیه

یک سنگر

اینبار وجودم را

به خاکریز کوچه های سلوک برساند

 و پلاکها

فانوس تاریکی ام

سالهاست

 «درویش کوچه های سلوکم»


نوشته شده توسط هانیه روز:دوشنبه 3 خرداد 1389  ساعت 11:41 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

شهری در آسمان - یادواره ها ,

متن حاضر بخشهایی از متن برنامه تلویزیونی « شهری در آسمان »، ساخته شهید جاوید، سید مرتضی آوینی است؛ که به روزهای اشغال خرّمشهر، نگاهی از جنسی دیگر دارد؛ نگاهی آسمانی...

خرمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگان روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه هایی بن بست باز می شوند، نمی توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند، از ویرانی لانه اش نمی‌هراسد.

اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده‌اند، پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرّگی را کی راهی به معنای زندگی هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.


نوشته شده توسط هانیه روز:دوشنبه 3 خرداد 1389  ساعت 11:36 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

شهدای نجفیه - خاطرات شهدا ,

هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هحال وهوای دیگری . تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتندُ همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتشُ با جان و دل می رفتند! به چهره بعضی ها دقیق نگاه ماُ ی کردم . جور خاصی شده بودند ُ نه می شد بگویی ضعف دارند ُ نه می شد بگویی ترسیدند ُ هیچ حدسی نمی شد بزنی. هرچه براشان صحبت کردم ُ فایده ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند ُ نشد. اگر ما توی گود نمی رفتیم ُ احتمال شکست محور های دیگر هم زیاد بود ُ آن هم با کلی شهید . پاک در مانده شدم . نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم ُ چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن . از بچه ها فاصله گرفتم؟

اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را ُ از ته دل صدا زدم  و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم : خانمُ خودتون کمک کنینُ منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ُ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین.

چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند ُ اصلا منتظر عنایت بودم ُ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محضُ  یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها . محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ُ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد ُ ُ دیگه هیچی نمی خوام. زل زدم به شان . لحضه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد ُ یکی از بچه های آرپی جی زن . بلند گفت : من میام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد . تا به خودم آمدم ُ همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم ُ بقیه هم پشت سرم.پیروزی مان توی آن عملیات ُ چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل می خواستیم برویم ُ کارمان این جور گل نمی کرد . عنایت ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.

 


نوشته شده توسط هانیه روز:یکشنبه 12 اردیبهشت 1389  ساعت 01:19 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

پاداش - دلنوشته ها ,

می خوام براتون یه قصه بگم ، قصه ی پر غصه

یه روز هایی ، یه مرد هایی ، به خاطر من و تو

رفتن که مثل شمع بسوزند تا ما توی روشنایی باشیم

سال ها گذشت و شمع ها یکی یکی دارن خاموش می شن

اما !!!

ما با خانواده های این شمع های دلباخته چه می کنیم ؟

خانواده هایی که مرد هاشون به خاطر ما ، که فکر می کردن ناموسشونیم

رفتن و ما داریم خانواده هاشون هم می سوزونیم !!!

اینه پاداش کارشون ؟؟


نوشته شده توسط هانیه روز:یکشنبه 15 فروردین 1389  ساعت 12:59 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

بسم رب العلی -

آیا ندیدی که پروردگارت چگونه وعده خویش را محقق ساخت ؟

ندیدی که دشمن ، خود در آتشی که به قصد نابودی اسلام بر افروخته بود گرفتار شد؟

و چه سخت است و جانکاه سوختن در اتش این دنیا و آن دنیا .....

هفته دفاع مقدس گرامی باد.

شادی دل شهدا صلوات

یاعلی


نوشته شده توسط هانیه روز:چهارشنبه 20 آبان 1388  ساعت 12:35 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

مناجات شهید صابرى -

الهی! همه گرمی ها بی محبت تو سرد است و همه نعمت ها بی لطف تو درد است.
الهی! دلی ده كه شوق طاعت فزون كند و توفیق طاعتی ده كه به بهشت رهنمون سازد.
الهی! مخلصان به محبت تو می نازند و مشتاقان به سوی تو می تازند، كار ایشان تو ساز كه دیگران نسازند.
الهی! غم ها با یاد تو سرور است و شادی ها بی یاد تو غرور است.
الهی! انت ولینا فاغفرلنا و انت خیر الغافرین تو ولی مایی پس ما را بیامرز و بر ما رحم كن و تو بهترین آمرزندگانی.
حالم خیلی درهم و ناجور است، از فراق یار می نالم و با خدای خود دائما سخن می گویم و راز دل را از رفقای خود پنهان می كنم. آری با خدای خود سخن گفتن بهتر است. آیا اصلا خداوند مرا شهید خواهد كرد؟ آیا این مطالب را خانواده ام خواهند خواند؟ آیا نیت مرا جز خدا كسی می داند؟ آیا به درددل بسیجی ها كسی گوش خواهد داد؟ آیا ترس های بیهوده از دل من بیرون خواهند رفت؟ آیا رفقایم مرامی بخشند؟… خداوندا! به كرمت مرا یاری كن و ببخش.


نوشته شده توسط هانیه روز:جمعه 8 خرداد 1388  ساعت 12:33 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

مسافر غریب - اشعار ,

آری ای مسافر

نماز را باید شكسته خواند

اینجا دیگر نه جای ماندن است

قصد ده روزه ات را بشكن، گاه ماندن نیست

                                              مسافر غریب

 

 

مگر قصد ماندن داری ای مسافر كه اینگونه اسباب راحتی برای خود فراهم كرده ای؟

پس حب الوطن چه شد؟

چقدر گفتم كه پیامبرت فرموده هیچوقت سیر نشو. آره همیشه باید برای یه لقمه هم شده جا بذاری

چقدر گفتم شب برای خواب نیست، اصلا عاشق را با خواب چه كار است؟

تو عاشق نیستی مسافر

عاشق بودن پیشكشت حداقل مسافر بودنت را از یاد مبر

                                                                   مسافر غریب

                                                                    التماس دعا


نوشته شده توسط هانیه روز:جمعه 8 خرداد 1388  ساعت 12:24 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

هفت سین جبهه - اشعار ,

هفت سین جبهه


بچه ها تحویل سال           یادش بخیر شلمچه

         چییده بودیم تو سفره      سربند و یک سرنیزه         

بچه ها خیلی گشتن  تو جبهه سیب نداشتیم

بجای سیب تو سفره        کمپوتشو گذاشتیم

تو اون سفره گذاشتیم  یه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جای سنجد           یه سفره رنگارنگ

اما یه سین کم اومد         همه تو فکری رفتیم

مصمم و با خنده              همه یک صدا گقتیم

به جای هفتیمن سین     تو سفره سر میزاریم

سر کمه هر چی داریم      پای رهبر می زاریم

 


عید روزی است که در آن رو معصیت خدا را نکرده باشید.امام صادق .ع.



نوشته شده توسط هانیه روز:یکشنبه 2 فروردین 1388  ساعت 11:42 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

چشم های گریه ناک من ... -

چشم های گریه ناک من ...

سرفه کرد و از کنار من گذشت ٬ چفیه پوش آشنای این محل

او هنوز سر به زیر و ساده است ٬ شیر مرد با خدای این محل

می توانی از نگاه زرد او ٬ خوشه های درد را درو کنی

با عبور او چه تازه می شود ٬ رنگ و بوی جای جای این محل

می شناسمش من آنچنان که تو ٬ کوچک و بزرگ این محله نیز

تکیه گاه اعتماد کوچه است ٬ پنجه ی گره گشای این محل

سرفه می کند و طعم جبهه را در هوای کوچه می پراکند

- بوی دودهای شیمیایی ٬ آه - خاطرات مردهای این محل

گرچه ذره ذره آب می شود ٬ پیش چشم های گریه ناک من

او هنوز با صداقتی نجیب ٬ کار می کند برای این محل

 

 


نوشته شده توسط هانیه روز:پنجشنبه 8 اسفند 1387  ساعت 12:16 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

بسیجی کوچک -

بسیجی کوچک

پسرم این بسیجی کوچک دوست دارد بزرگتر باشد

چفیه ای و پلاک و تسبیحی ! دوست دارد که چون پدر باشد

جنگ را او ندیده است ٬ آری ! ولی آن را چه خوب می فهمد

دوست دارد کمین کند جایی آتشستان شور و شر باشد

پشت پشتی پناه می گیرد گاه هم ایست می دهد ما را

اسم شب کاروان خورشید است بگذرد هر که با خبر باشد

شب که خوابید زیر بالش خود می گذارد تفنگ بازی را

یعنی این مرد کوچک خانه دائم آماده خطر باشد

باز پوشیده چکمه های پدر می تکاند غبار خاطره را

آب و قرآن و عود و آیینه مرد آماده سفر باشد !

 


نوشته شده توسط هانیه روز:چهارشنبه 7 اسفند 1387  ساعت 11:35 ب.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

کوله پشتی هایمان بر زمین مانده - عکس شهیدان ,


نوشته شده توسط هانیه روز:شنبه 19 بهمن 1387  ساعت 12:08 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان

آری این پسر من است - خاطرات شهدا ,

آری این پسر من است

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت كم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.

هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را كه در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پیچیده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفید، باز كرد. چیزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نیز در كنار پیكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگریستند.

مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى كاوید، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولین معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع كرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تكه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است كه میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این كار را كردم، شاید دلم مى گفت كه سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تكه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هیچ!»

همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان كشى است كه با همین دست هاى خودم دوختم.»

دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى كه سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.
 
 


نوشته شده توسط هانیه روز:جمعه 4 بهمن 1387  ساعت 02:49 ق.ظ  لینك ثابت | نظرات () |عضویت در میعادگاه ایرانیان