تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
قالب وبلاگ




طبقه بندی: عکس شهیدان،
[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

معراج شهدا

یه 3  4 ساعتی بود که هی به ما می گفتند براتون یه سوپرایز داریم می خوایم شما رو ببریم یه جای خوب

بالاخره شب شد وقت موعود برای سوپرایزفرا رسید

ولی خداییش هم یه سوپرایز باحال بود ماکه لذت بردیم

خلاصه  ما رو بردن یه جایی که نفهمیدم کجا بود یه مسجد یا ....

اهان حالا یادم اومد معراج شهدا بود و اما اون سوپرایزم یه شهید بود یه شهیدی که بعد ازسال ها تازه تفحص شده بود

اره یه شهید که ازش دیگه چیز باقی نمانده بود استخون هاشو گذاشته بودند تو یه پارچه .............

شاید خودش شهید هم ناراحت بود که چرا اونو از جایگاهش از قتگاهش بیرون اوردند چرا از جایی که اونجا بهش ارامش می داد اونو بیرون اوردند جایی که اطرافش پر بود از حماسه، دلاوری،عشق .

یکی یکی رفتیم برای زیادت این عزیز تازه به دست رسیده اونیکه یه بار دیگه برای ما خاطره ها و حماسه های اون روزهای طلایی رو زنده کرد

انگار خداوند الماس هاشو تو زمین پنهان کرده که هر موقع یکشون روبه ما نشون بده تا بهمون بفهمونه که کجا هستیم و کی هستیم

 

آنها چه انسی با خاک گرفته اندو خاک مظهر فقر مخلوق در برابر غنای خالق است. 




طبقه بندی: دلنوشته ها،
[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

پیکر شهید نبود

توی فكه،داخل خاك عراق، یك گلستان دسته جمعی از شهدا كشف شد. عراقی ها شهدا رو بصورت زیگ زاگ روی هم انداخته و روی آنها خاك ریخته بودند. تپه ای از شهدا درست شده بود. هفت شهید را از زیر خاك بیرون آوردیم .


فردای آن روز تا ظهر سیزده شهید دیگر كشف شد و تعداد شهدا به بیست رسید، اما نكته عجیب بیست و یكمین شهید بود. با سر نیزه اطراف پیكر را كاملا خالی كردیم. خاك ها را كنار زدیم. لباس كامل، دكمه های لباس بسته، بند حمایل و تجهیزات، خشاب، قمقمه، یك فانسقه به تجهیزات ویك فانسقه به پیكر، جوراب و ... اما خیلی عجیب ‍: پیكر نبود مثل اینكه كسی داخل این لباس نبوده .


شاید ملائك خدا پیكر را با خود برده بودند.




طبقه بندی: خاطرات شهدا،
[ چهارشنبه 21 فروردین 1387 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

بسم رب الشیعه

زندگینامه شهید حسن شفیع زاده

شهید حسن شفیع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در یك خانواده مذهبی در شهرستان تبریز متولد گردیده و تحت تربیت پدر و مادری مومن‌، متدین و مقلد امام پرورش یافت‌، از همان كودكی در مجالس دینی از جمله برنامه‌های سوگواری امام حسین (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاری به آستان شهید پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ریشه دوانید‌. سادگی‌، بی‌آلایشی و گذشت او در سنین كودكی زبانزد همه بود‌. حق را می‌گفت ولو به ضررش تمام میشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه می‌رفت چون بزرگترها عمل می‌نمود و از جمله كسانی بود كه در پذیرایی عزاداران حسینی نقش فعالی داشت‌.


ادامه مطلب

طبقه بندی: زندگینامه ها،
[ یکشنبه 18 فروردین 1387 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

شهید گمنام

مادری كنار عكس پسرش نشسته غمگین میگه آی گلم نشسته تو گلوم یه بغض سنگین

دلم از دوریت گرفته لحظه ها رو می شمارم كه نشونی یا پلاكی برام از پیشت بیارن

بخدا دلم گرفته نه كسی نه هم زبونی هنوزم میگم كه شاید بیای و پیشم بمونی

هنوزم دارن میارن كاروانی از شقایق كاروان بی نشونو همگی لاله عاشق

شهرمون پر از گناهه كارمون غصه و آهه بخدا زندگی ما بدون شما تباهه

پسرم حرفم تمومه حرف اخر یه كلومه چشم من به در می مونه تا بیاد ازت نشونه

شهدا میون سنگر شور یازهرا گرفتن همگی برا شهادت مدد از مولا گرفتن




طبقه بندی: اشعار ،
[ یکشنبه 4 فروردین 1387 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

شهید استوار

همراه‌ بچه‌های‌ كوه‌ تفحص‌ لشكر عاشورا، در منطقه‌ فكه‌، همانجایی‌ كه‌روزی‌ در بهار سال‌ 62 عملیات‌ والفجر یك‌ انجام‌ شده‌ بود، خاكریزها و شیارهارا می‌گشتیم‌ تا شهیدان‌ بر جای‌ مانده‌ را بیاییم‌، روی‌ یكی‌ از خاكریزها باصحنه‌ جالب‌ و باور نكردنی‌ ای‌ روبه‌ رو شدیم‌.
بسجی‌ ای‌ آرپی‌ جی‌ زن‌، روی‌ زانون‌ نشسته‌ بود تا تانك‌ رو به‌ رویش‌ را بزند،ولی‌ بلافاصله‌ پس‌ از شلیك‌ موشك‌ گلرله‌ تك‌ تیراندازان‌ عراقی‌ پیشانی‌ اش‌را شكافته‌ و او كه‌ روبه‌ جلو افتاده‌ بود، در همان‌ حال‌ لوله‌ آرپی‌ جی‌ به‌ صورت‌عمود بر زمین‌ مانده‌ و بدان‌ او متكی‌ بر آرپی‌ جی‌، به‌ حالت‌ نیمه‌ سجده‌ روی‌خاكریز مانده‌ بود،
آرام‌ و آهسته‌، استخوانهایش‌ را جمع‌ كردیم‌ و اندام‌ مطهرش‌ را با خود آوردیم‌.

رحیم صارمی




طبقه بندی: خاطرات شهدا،
[ دوشنبه 27 اسفند 1386 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

عکاس و مین والمری

اوائل سال 72 در ارتفاع 112 فكه، همراه بچه ها توى راه كارى مى رفتیم جلو. حمید اشرفى دوربین در دست داشت و مدام عكس مى گرفت و به قول بچه ها صحنه ها را شكار مى كرد. به شیارى رسیدیم كه عبور از آنجا را خطرناك تشخیص دادم. احتمالا آب باران بعضى مین ها را شسته و پائین آورده بود. بهتر دیدم كه از روى یال یكى از تپه ها رد شویم. همین طور كه داشتیم از یال، راه كار مى زدیم و جلو مى رفتیم، به یك مین والمرى برخوردم كه درست وسط راه كار قرار داشت. یك تركش خمپاره خورده بود به كلاهك و شاخك هاى مین و آن را كج كرده بود. اشرفى پرید جلو و گفت كه بگذارم او مین را ببرد. خنده اى كردم و گفتم: «پدر آمرزیده... بزرگترى گفتند، كوچكترى گفتند، برو عقب».

بچه ها را هدایت كردم به پائین یال و دراز كشیدند، كه اگر زد، تركشش به آنها نخورد و هر بلایى هست سر خودم یكى بیاید. به قول بچه ها ایثارگر شده بودم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات شهدا،

[ شنبه 25 اسفند 1386 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

از خاطرات تفحص

جنگ تمام شده بود و خیلی از شهدا جا مانده بودند.دلمان پیش آنها بود. باید می رفتیم و برمی گرداندیمشان؛اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمی کرد. هرجوری شده یک فرصت ده روزه گرفتیم.گذشته از دوری راه،دور و برمان پر بود  از میدان های وسیع مین.چندروز کارمان گشتن بود و دست خالی برگشتن . مهلت ما نیمه شعبان تمام میشد. بعضی بچه ها پیشنهاد کردند کار را تعطیل کنیم و روزعید به خودمان برسیم.اما شهید غلامی گفت:"نه ،تازه امروز روز کار است و باید برویم عیدی را از آقا بگیریم ."همه به این امید حرکت کردیم ،اما هر چه بیشتر گشتیم ،ناامید تر شدیم .

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات شهدا،
[ جمعه 24 اسفند 1386 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

خدایا تو را شکر می کنم

خدایا ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته ها،

[ یکشنبه 19 اسفند 1386 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

بسم رب الشهدا

مناجات شهید محسن ذاكر زاده:

خدایا براستی كه توئی خالق من وتوئی مالك من وتوئی معبود من.
خدایا:جان را تو دادی پس كه از تو در گرفتنش سزاوار تر است؟
خدایا :عمر را تودادی پس خوشا مردی كه عمر خود را در راه تو صرف كند.
خدایا: مرگ حق است پس چه زیبا مرگیست،مرگی كه برای توباشد.
خدایا، خالق،صبورا!دلم را به عشق خود زنده ساز و به محبت خود آكنده كن.
خدایا: بار الها به محبت وبه لطفت مرا از معصیت دور دار واز عصیان خالی ساز.
خدایا:گفتی بخوان،پس آیا اكنون كه تو را می خوانم ،اجابت می كنی ؟

دعا بفرمایید
یا حق




طبقه بندی: دلنوشته ها،
[ سه شنبه 14 اسفند 1386 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

سرداران شهید

پندار ما این است كه ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است كه

زمان ما را با خود برده است و  شهدا مانده اند.       شهید آوینی  




طبقه بندی: عکس شهیدان،
[ یکشنبه 12 اسفند 1386 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]

حجاب در کلام شهیدان

(شهید عبدالله محمودى)
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شمایید كه دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان مىكشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مى بینى و دشمن تو را نمى بیند.»


(سردار شهید رحیم آنجفى)
حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست


(شهید محمد كریم غفرانى)
خواهرم: از بى حجابى است اگر عمر گل كم است نهفته باش و همیشه گل باش.»


ادامه مطلب

طبقه بندی: درس و راه شهیدان،

[ یکشنبه 12 اسفند 1386 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ هانیه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

نظر سنجی
چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید ؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب