◊ کاش ...
◊ شهید
◊ من اینجا گمنام وجودی ام ... !
◊ فرازهایی از وصیت نامه های شهدای دفاع مقدس
◊ دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
◊ شعر شهید
◊ خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا
◊ وصیت نامه طلبه شهید سعید حشمی كلهر
◊ شوری به جز شهادت در سر نداشتی
بازهم به دیدار آمده ام ... با دل سوختگی و امیدواری و نگاه منتظرم.
با دلخوشی ِ سرشار از خاطرات زنده و تکرارناپذیر. با همان شوق همیشگی.
رهایم نمیکند این اشک ! بی وقفه باران میبارد ! سکوت ... سکوت و غوغای درون.
حضورم اینجا همیشگی ست ... حتی اگر نباشم دلم این جاست و دوری و خواستن همان درد را دارد که بودن و نداشتن !





بسمالله الرحمن الرحیم
شهادت مىدهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مىباشد. طبق معمول باز مىخواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیتنامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.
داشتم فكر مىكردم كه انسان فقط یكبار است كه خوب به جبهه مىرود و آن وقتى است كه به شهادت مىرسد. هر چند سالها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یكبار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مىگذارد و فكر مىكنم كه همه آن جبهه رفتنها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر بوجود مىآید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رساندهام، من چه باید وصیت كنم.

خوشا یاس هایی كه بی سر شكفتند
به امواجی از خون شناور شكفتند
خوشا شب شكن های بی انتهایی
كه در فصل خونین خنجر شكفتند
ما بی شناسنامه نیستیم، اولاد زجر کشیده آل عبا، فرزندان زندانهای بی نام و نشان و حبس ها و دخمه های فراموش، ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!
جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن!
با یک نگاه می کشی و زنده میکنی
مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!
حتی دروغکی شده از عاشقی بگو
امشب مرا برای همیشه سیاه کن!
کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات
تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!

کدام جستوجوگر به جستوجویت برخاست و تو را نیافت؟

ای معشوق عاشقان
ای پناه بیپناهان
ای درمان دردمندان
ای امید امیدواران
ای نوای بینوایان
ای فروغ قلب خالصان

• در خاك كربلا گم شدهام :
«اگر من شهید شدم و جنازهام به دست شما نیامد، بدانید در خاك كربلا گم شدهام و در پیش حسین(ع) هستم». شهید رضا حسن زاده

ایستاده بود کنار دیوار انتهای سالن و گریه می کرد. دست گرفته بود روی صورتش و اشک می ریخت. نزدیک ترین کس به سلیم، مجتبا بود و حتا موقع شهادت کنارش بود و حتاتر، جنازه اش را چند قدمی عقب هم آورده بود، امّا تیر خورده بود توی زانویش و نتوانسته بود سلیم را بیاورد عقب و همان شد که سلیم ماند توی آن منطقه و همان گلوله هم بود که باعث شد دیگر نتواند درست راه برود و درست بنشیند.
شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هر کی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر
یکی کنار مادرش