تبلیغات
:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::

:: یادواره شهیدان همیشه زنده :: مالک ::
تقدیمی ناچیز به شهدای گرانقدر اسلام ...
قالب وبلاگ

مالکهر وقت که نام علی را بر زبانم می رانم،یا یاد او بر دلم میافتد،به خود می لرزم،اشک از چشمانم فرو می چکد،آتش دردناک ولذت بخشی سراسر وجودم را فرا می گیرد.در او محو می شوم،عاشقانه با او راز و نیاز می کنم،و روحم آشفته وار علی علی می گوید... شهید چمران
هر وقت که نام علی را بر زبانم می رانم،یا یاد او بر دلم میافتد،به خود می لرزم،اشک از چشمانم فرو می چکد،آتش دردناک ولذت بخشی سراسر وجودم را فرا می گیرد.در او محو می شوم،عاشقانه با او راز و نیاز می کنم،و روحم آشفته وار علی علی می گوید... شهید چمران




طبقه بندی: دلنوشته ها، حرفهای تنهایی،
[ جمعه 2 مرداد 1388 ] [ 01:43 ق.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
[ شنبه 20 تیر 1388 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]


ظاهرا هفده یا هجده بهار بیشتر از عمرش نمی گذشت ولی شرایط سخت اسارت کمر درد شدیدی رابر او عارض نموده بود به طوری که پیوسته در درد و رنج بود. یک روز که بیماری اش شدت یافته بود و از درد و رنج به خود می پیچید. پیش من آمد و گفت: محمد کمر درد کلافه ام کرده است دعا کن شاید خداوند شفا عنایت کند و من از این درد خلاص شوم. از اون پرسیدم چرا بهداری نمی ری؟ در حالیکه از ته دل آهی مایوسانه کشید جواد داد: تو اسم این اتاقک را بهداری گذاشته ای؟ معلوم نیست این آقا که می آید پزشک است یا بهدار و بعد کمی مکث کرد و گفت: راستش را بخواهی می ترسم پیش دکتر اردوگاه بروم، چون اغلب داروهای تجویز شده یا مسکن اند یا چرک خشک کن. حالا اگر یک دارو بدهد که حال مرا بدتر کند چه کنم ؟

 

آمپول


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرفهای تنهایی،
[ شنبه 20 تیر 1388 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]


شقایق آزاده است و تعلقی ندارد. در دشتهای دور، لابه‌لای سنگها می‌روید

و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهای سرخش را

نیز گویا به خون آغشته‌اند.

شهید نیز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطیده در خون...

تقابل عقل و عشق آخرین منزلی است كه سالكین مقصد ولایت را گرفتار می‌كند.

 

پی نوشت :

 * چه زیبا گفت شهید چیت سازان که : « کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد . »

خطر ! میدان مین نفس

من و تو كجای این میدان ایستاده ایم ؟؟!!

 

  * کاش از جنس جنون، بال و پری بود مرا
مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا
« از همان کوچه که سر می‌شکند دیوارش »
باز در حالت مستی گذری بود مرا
رقص زلف سر نی دیدم و با خود گفتم:
بین هفتاد و دو سر کاش سری بود مرا
هیچ پروا دلم از دغدغه‌ی راه نداشت
چون تو ای عشق! اگر همسفری بود مرا
پیشتر زانکه رسد مرگ، بمیری، هنر است
کاش، ای کاش! که روزی هنری بود مرا
به نقل از وبلاگ: غروب شلمچه

 




طبقه بندی: حرفهای تنهایی،
[ چهارشنبه 20 خرداد 1388 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

 

...تو با من نبودی

خیلی وقتها دلم میخواست آنجا بودم تا ببینی که حرف ها همیشه هم درحد یک حرف نیستند !

کاش عملی در این راه بود

کاش نشانی.... ایمانی......طریقی ......

اما افسوس.... که هر روز تیره تر از دیروز است برای من....آن هم چون هدفم فراموش شد .....

و فقط خدا میداند که چه میکشم... خدا !

 

تو با من نبودی. . . www.malek.mihanblog.com




طبقه بندی: حرفهای تنهایی،
[ دوشنبه 26 اسفند 1387 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

www.malek.mihanblog.com""به مادر بگو چه فرقی میکنه (قسمت دوم)-آخر لاله ها رو نشمردم""
با صدای انفجار، پلک می‌گشایم. چشم‌های خواب آلودم را می‌‌مالم و هراسان از زمین کنده می‌شوم. جمعیت به طرف خاکریز می‌دوند. چشم می‌گردانم. میدان لاله آرام  است. می‌روم طرف خاکریز گیج و منگ به جمعیت نگاه می‌کنم. متحیر می‌مانم. به نظرم وقتی با تو حرف می‌زدم، توی این برهوت، تنهای تنها بودم. یک دفعه این جمعیت از کجا پیدایشان شد. نه، نه، انگار بوده‌اند و من به آنها توجهی نداشتم. اصلا نکند آنها هم تو و بقیه فرشته‌ها را دیده‌اند. اگر دیده‌اند پس چرا بی‌تفاوت بوده‌اند؟ انگار هنوز گیج خوابم این چه حرفی است که می‌زنم؟ معلوم است که تو را در خواب دیده‌ام. از لای جمعیت خودم را می‌کشم جلو. از خاکریز بالا می‌روم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته ها، حرفهای تنهایی،
[ سه شنبه 21 آبان 1387 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]

تا چشم کار می‌کرد بیابان بود؛ برهوتی خشک و خاموش. نشسته بودم کنار لاله‌هایی که ریشه در خاک داشتند و کنارشان کلاه‌خودی دیده می‌شد. داشتم می‌شمردمشان.
یک، دو، سه،... چهارده، پانزده...
گمانم تا پانزده بیشتر نشمرده بودم که نگاهم روی لاله بعدی ثابت ماند. باورم نمی‌شد.پلک‌هایم را مالیدم. خودت بودی. نشسته بودی کنار لاله‌ای، با همان لباس خاکی بسیجی و چفیه دور گردنت. یک ردیف گلوله طلایی که سر فشنگ‌هایش برق می‌زد، چیده شده بود کنار گل لاله.

 

www.malek.mihanblog.com


ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته ها، حرفهای تنهایی،
[ سه شنبه 21 آبان 1387 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ راه فردا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

نظر سنجی
چگونه با این وبلاگ آشنا شده اید ؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب